250 13
گوى زمين ربودهء چوگان عدل اوست * وين بركشيده گنبد نيلىحصار هم
12 14
عزم سبكعنان تو در جنبش آورد * اين پايدارمركز عالىمدار هم
13 15
تا از نتيجهء فلك و طور دور اوست * تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم
15 16
خالى مباد كاخ جلالش ز سروران * وز ساقيان سروقد گلعذار هم
16
363 [ دردم از يارست و درمان نيز هم ] « 104 »
355 1
دردم از يارست و درمان نيز هم * دل فداى او شد و جان نيز هم
1 2
اين كه مىگويند آن خوشتر ز حسن * يار ما اين دارد و آن نيز هم
2 3
ياد باد آنكو « 1 » به قصد خون ما * عهد « 2 » را بشكست و پيمان نيز هم
5 4
دوستان « 3 » در پرده مىگويم سخن * گفته خواهد شد به دستان نيز هم
3 5
چون سرآمد دولت شبهاى وصل * بگذرد ايّام هجران نيز هم « * »
7 6
هر دوعالم يك فروغ روى اوست * گفتمت پيدا و پنهان نيز هم « 101 » « 102 »
4 7
اعتمادى نيست بر كار جهان * بلكه بر گردون گردان نيز هم « 103 »
6 8
عاشق از قاضى نترسد مى بيار * بلكه از يرغوى « ( 1 ) » ديوان « 4 » نيز هم
9
هامش
( 101 )وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ( 102 ) دنياى ديگر ( ر ك ف ) .
( 103 ) بىاعتبارى جهان از نظر حافظ ، دم را غنيمت شمردن
( 104 ) عرفانى عالى
( 1 ) يرغو كه يارغو با الف نيز نويسند به مغولى بمعنى عدليّه و استنطاق و مرافعهء مدّعى و مدّعى عليه و قانون است ، و يارغوچى بمعنى قاضى و حاكم قانون ( مقدمهء ج : جهانگشاى جوينى ص كج ) ، سعدى گويد :گر بىوفائى كردمى يرغو به قاآن بردمى * كان كافر اعدا مىكشد وين سنگدل احباب را، - كلمه بعد را بجاى « ديوان » بعضى نسخ « سلطان » دارند ،
( 1 ) . آن كاو
( 2 ) . زلف را
( 3 ) . داستان در پرده مىگويم ولى
* . بعد از اين بيت ، بيت زير آمده است :محتسب داند كه حافظ عاشق است * واصف ملك سليمان نيز هم8
( 4 ) . يرغوى سلطان