تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( انتشارات زوار ) ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
248 3
تا بگويم كه چه كشفم شد ازين سير و سلوك * بدر صومعه با بربط و پيمانه روم
3 4
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند * ناكسم گر به شكايت سوى بيگانه روم
4 5
بعد ازين دست من و زلف چو زنجير نگار * چند و چند از پى كام دل ديوانه روم
5 6
گر ببينم خم ابروى چو محرابش باز * سجدهء شكر كنم وز پى شكرانه روم
6 7
خرّم آن دم كه چو حافظ به تولّاى وزير * سرخوش از ميكده با دوست به كاشانه روم « 101 »
7

361 [ آنكه پامال جفا كرد چو خاك را هم ] « 102 »

353 1
آنكه پامال جفا كرد چو خاك را هم * خاك مىبوسم و عذر قدمش مىخواهم
1 2
من نه آنم كه ز جور « 1 » تو بنالم حاشا * بندهء معتقد و چاكر دولت‌خواهم
2 3
بسته‌ام در خم گيسوى تو امّيد دراز * آن مبادا كه كند دست طلب كوتاهم
3 4
ذرّهء خاكم و در كوى توام جاى « 2 » خوشست * ترسم اى دوست كه بادى ببرد ناگاهم
4 5
پير ميخانه سحر جام جهان‌بينم داد * و اندر آن آينه از حسن تو كرد آگاهم
6 6
صوفى صومعهء عالم قدسم ليكن * حاليا دير مغانست حوالتگاهم
5 7
با من راه‌نشين خيز و سوى ميكده آى * تا در آن حلقه ببينى كه چه صاحب‌جاهم
7 8
مست بگذشتى و از حافظت انديشه نبود * آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
8
هامش
( 101 ) مدح وزير ( 102 ) عرفانى عالى ( 1 ) . كه به جور تو ( 2 ) . وقت خوش است