190 5
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد * كه جان زندهدلان سوخت در بيابانش
6 6
بدين شكستهء بيت الحزن كه مىآرد * نشان يوسف دل از چه زنخدانش
7 7
بگيرم آن سر زلف و بدست خواجه دهم * كه سوخت « 1 » حافظ بيدل ز مكر و دستانش
8
281 [ يا رب اين نوگل خندان كه سپردى به منش ] « 104 »
275 1
يا رب اين « 2 » نوگل خندان كه سپردى به منش * مىسپارم به تو از چشم حسود چمنش
1 2
گرچه از كوى وفا گشت به صد مرحله دور * دور باد آفت دور فلك از جان و تنش
2 3
گر به سر منزل سلمى رسى اى باد صبا * چشم دارم كه سلامى برسانى ز منش « 101 »
3 4
به ادب نافهگشائى كن از آن زلف سياه * جاى دلهاى عزيزست بهم برمزنش
4 5
گو دلم حقّ وفا با خطوخالت دارد * محترم دار در آن طرّهء عنبرشكنش
5 6
در مقامى كه به ياد لب او مىنوشند * سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش « 102 »
6 7
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت * هركه اين آب خورد رخت به دريا فكنش
7 8
هركه ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال * سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
8 9
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفتست « 103 » * آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
9
هامش
( 101 ) عرفانى فوق متوسط
( 102 ) تأثير از ادبيّات عرب
( 103 )شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است[ سخن اهل دل ] ( ر ك ف ) .
( 104 ) عرفانى فوق متوسط
( 1 ) . كه داد من بستاند ز مكر و دستانش
( 2 ) . آن نوگل