151 6
حكم مستورى و مستى همه بر خاتمتست * كس ندانست كه آخر بچه حالت برود
5 7
حافظ از چشمهء حكمت به كف آور جامى « 101 » « 1 » * بو كه از لوح دلت نقش جهالت برود
7
223 [ هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود ] « 102 »
« * » / خ / 1
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود * هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
- 2
از دماغ من سرگشته خيال دهنت * به جفاى فلك و غصّهء دوران نرود
- 3
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند * تا ابد سر نكشد وز سر پيمان نرود
- 4
هرچه جز بار غمت بر دل مسكين منست * برود از دل من وز دل من آن نرود
- 5
آنچنان مهر توام در دل و جان جاى گرفت * كه اگر سر برود از دل و از جان نرود
- 6
گر رود از پى خوبان دل من معذورست * درد دارد چه كند كز پى درمان نرود
- 7
هركه خواهد كه چو حافظ نشود سرگردان * دل به خوبان ندهد وز پى ايشان نرود
-
224 [ خوشا دلى كه مدام از پى نظر نرود ] « 103 »
219 1
خوشا دلى كه مدام از پى نظر نرود * بهر درش « 2 » كه بخوانند « ( 1 ) » بىخبر نرود
1 2
طمع در آن لب شيرين نكردنم اولى * ولى چگونه مگس از پى شكر نرود
2
هامش
( 101 ) مى از چشمهء حكمت
( 102 ) ساده و متوسط
( 103 ) ساده و متوسط
( 1 ) ل و شرح سودى بر حافظ : نخوانند ،
( 1 ) . به كف آور آبى
* . اين غزل را ندارد ، اين غزل با شماره 334 و با اختلافاتى در ديوان ناصر بخارايى ، به تصحيح دكتر مهدى درخشان هم آمده است .
( 2 ) . به هر رهش