109
160 [ خوشست خلوت اگر يار يار من باشد ] « 104 »
156 1
خوشست خلوت اگر يار يار من باشد * نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
1 2
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم * كه گاهگاه برو دست اهرمن باشد
2 3
روا مدار خدايا كه در حريم وصال * رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
3 4
هماى گو مفكن سايهء شرف هرگز * در آن « 1 » ديار كه طوطى كم از زغن باشد
4 5
بيان شوق چه حاجت كه سوز آتش « 2 » دل * توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد « 101 »
5 6
هواى كوى تو از سر نمىرود آرى * غريب را دل سرگشته با وطن باشد « 102 »
6 7
بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ * چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد
7
161 [ كى شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد ] « 105 »
157 1
كى شعر تر انگيزد « 3 » خاطر كه حزين باشد * يك نكته ازين « 4 » معنى گفتيم و همين باشد
1 2
از لعل تو گر يابم انگشترى زنهار * صد ملك سليمانم در زير نگين باشد
2 3
غمناك نبايد بود از طعن حسود اى دل * شايد كه چو وابينى خير تو درين باشد
3 4
هر كو « 5 » نكند فهمى زين كلك خيالانگيز * نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
4 5
جام مى و خون دل هريك به كسى دادند * در دايرهء قسمت اوضاع چنين باشد « 103 »
5 6
در كار گلاب و گل حكم ازلى اين بود * كاين شاهد بازارى وان پردهنشين باشد
6
هامش
( 101 ) سوز سخن
( 102 ) وطن اصلى
( 103 ) قضا و قدر
( 104 ) عرفانى متوسط
( 105 ) عرفانى متوسط
( 1 ) . بر آن ديار
( 2 ) . كه حال آتش دل
( 3 ) . كى شعر خوش انگيزد
( 4 ) . ازين دفتر گفتيم و
( 5 ) . هر كاو