107 7
دلا ز رنج « 1 » حسودان مرنج و واثق باش * كه بد بخاطر امّيدوار ما نرسد
7 8
چنان بزى كه اگر خاك ره شوى كس را * غبار خاطرى از رهگذار ما نرسد
8 9
بسوخت حافظ و ترسم كه شرح قصّهء او * بسمع پادشه كامگار ما نرسد « 101 »
9
157 [ هركه را با خط سبزت سر سودا باشد ] « 102 »
153 1
هركه را با خط سبزت سر سودا باشد * پاى ازين « 2 » دايره بيرون ننهد تا باشد
1 2
من چو از خاك لحد لالهصفت برخيزم * داغ سوداى توام سرّ سويدا باشد
2 3
تو خود اى گوهر يكدانه كجائى آخر * كز غمت ديدهء مردم همه دريا باشد
3 4
از بن هر مژهام آب روانست بيا * اگرت ميل لب جوى و تماشا باشد
4 5
چون گل « 3 » و مى دمى از پرده برون آى و درا « 3 » * كه دگرباره ملاقات نه پيدا باشد
5 6
ظلّ ممدود و خم زلف توام بر سر باد * كاندرين سايه قرار دل شيدا باشد
6 7
چشمت از ناز بحافظ نكند ميل آرى * سرگرانى صفت نرگس رعنا باشد
7
158 [ من و انكار شراب اين چه حكايت باشد « 103 » ]
154 1
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد * غالبا اينقدرم عقل و كفايت باشد
1 2
تا بهغايت ره ميخانه نمىدانستم * ورنه مستورى ما تا بچه غايت باشد
5
هامش
( 101 ) مدح
( 102 ) عرفانى و بالاتر از متوسط
( 103 ) عرفانى و بالاتر از متوسط
( 1 ) . دلا ز طعن حسودان
( 2 ) . پاى از دايره
( 3 ) .چون دل من دمى از پرده برون آى و دراى