86 9
مرغ زيرك نزند « 1 » در چمنش پردهسراى * هر بهارى كه به دنباله « 2 » خزانى دارد
9 10
مدّعى گو لغز و نكته بحافظ مفروش * كلك ما نيز زبانىّ « 3 » و بيانى دارد
10
126 [ جان بىجمال جانان ميل جهان ندارد ] « 106 »
122 1
جان بىجمال جانان ميل جهان ندارد * هركس « 4 » كه اين ندارد حقّا كه آن « 5 » ندارد
1 2
با هيچكس نشانى زان دلستان نديدم * يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
2 3
هر شبنمى درين ره صد بحر آتشينست « 101 » * دردا كه اين معمّا شرح و بيان ندارد
3 4
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن « 102 » * اى ساروان « 6 » فروكش كاين ره كران ندارد « * »
4 5
چنگ خميدهقامت مىخواندت به عشرت « 103 » * بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد
6 6
اى دل طريق رندى از محتسب بياموز « 104 » * مستست و در حق او كس اين گمان ندارد « * * »
- 7
احوال گنج قارون كايّام داد بر باد * در گوش « 7 » دل فروخوان تا زر نهان ندارد
7 8
گر خود رقيب شمعست اسرار ازو بپوشان « 105 » * كان شوخ سر بريده بند زبان ندارد « * * »
- 9
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ * زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد
8
127 [ روشنى طلعت تو ماه ندارد ] « 107 »
123 1
روشنى طلعت تو ماه ندارد * پيش تو گل رونق گياه ندارد
1
هامش
( 101 ) راه ، طريق
( 102 ) دم عرفانى
( 103 ) سماع
( 104 ) محتسب و رندى
( 105 ) رازدارى
( 106 ) عرفانى و عالى است
( 107 ) عرفانى و متوسط
( 1 ) .مرغ زيرك نشود در چمنش نغمهسراى( 2 ) . كه ز دنباله
( 3 ) . نيز بيانى و زبانى دارد
( 4 ) . وان كس
( 5 ) . حقا كه جان ندارد
( 6 ) . اى ساربان
( 8 ) . بعد از اين بيت ، بيت زير را افزوده است :ذوقى چنان ندارد بىدوست زندگانى * بىدوست زندگانى ، ذوقى چنان ندارد5
( 9 ) . بيت 6 را ندارد
( 7 ) . با غنچه بازگوييد تا زر
( 10 ) . بيت 8 را ندارد