24 6
تو خود وصال « 1 » دگر بودى اى نسيم « 2 » وصال * خطا نگر كه دل امّيد در وفاى تو بست
6 7
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * به خنده گفت كه حافظ برو كه پاى تو بست
7
33 [ خلوتگزيده را به تماشا چه حاجتست ]
34 1
خلوتگزيده را به تماشا چه حاجتست * چون كوى دوست هست بصحرا چه حاجتست « 101 »
1 2
جانا بحاجتى كه ترا هست با خدا « 3 » * كآخر دمى بپرس كه ما را چه حاجتست
2 3
اى پادشاه حسن خدا را بسوختيم * آخر سؤال كن كه گدا را چه حاجتست
3 4
ارباب حاجتيم و زبان سؤال نيست * در حضرت كريم تمنّا چه حاجتست
4 5
محتاج قصّه نيست گرت قصد خون ماست « 4 » * چون رخت از آن تست به يغما چه حاجتست
5 6
جام جهاننماست ضمير منير دوست * اظهار احتياج خود آنجا چه حاجتست « 102 »
6 7
آن شد كه بار منّت ملّاح بردمى * گوهر چو دست داد به دريا چه حاجتست
7 8
اى مدّعى برو كه مرا با تو كار نيست * احباب حاضرند به اعدا چه حاجتست
9 9
اى عاشق گدا چو لب روحبخش يار * مىداندت وظيفه تقاضا چه حاجتست
8 10
حافظ تو ختم كن كه هنر خود عيان شود * با مدّعى نزاع و محاكا چه حاجتست
10
هامش
( 101 ) خلوت عارف . داستان رابعه در بحثى در تصوّف
( 102 ) علمه بحالى تكفى عن مقالى
( 1 ) . حيات دگر
( 2 ) . اى زمان وصال
( 3 ) . با خداى
( 4 ) . قصد جان