9
بنام « ( 1 ) » طرّهء دلبند خويش خيرى كن * كه تا خداش نگه دارد از پريشانى
9 10
مگير چشم عنايت ز حال حافظ باز * و گرنه حال بگويم بآصف ثانى
10 11
وزير شاهنشان خواجهء زمين و زمان * كه خرّمست به دو حال انسى و جانى
11 12
قوام دولت و دنيا « 5 » « ( 2 ) » محمّد بن على * كه مىدرخشدش از چهره فرّ يزدانى
12 13
زهى حميده خصالى « ( 3 ) » كه گاه فكر صواب * ترا رسد كه كنى دعوى جهانبانى
13 14
طراز دولت باقى ترا همىزيبد * كه همّتت نبرد نام عالم فانى
14 15
اگر نه گنج عطاى تو دستگير شود * همه بسيط زمين رو نهد به ويرانى
15 16
ترا كه « ( 4 ) » صورت جسم ترا هيولائيست * چو جوهر ملكى در لباس انسانى
16
هامش
( 1 ) چنين است در منعم و بعضى نسخ ديگر ، بعضى ديگر : به ياد ،
( 2 ) چنين است در اغلب نسخ ، بعضى ديگر :
دنيا ( با الف ) ، منعم و حن : قوام دولت و دين محمّد بن على ، بعضى ديگر : قوام ملّت و دين محمّد بن على ، ( و بر هر دو تقدير وزن فاسد است ) ،
( 3 ) چنين است در جميع نسخ ، - و اقرب بقياس « حميد خصال » است بتذكير صفت ( و شايد در نسخ اصلى نيز همين نحو بوده و سپس تحريف شده است ) زيرا چنان كه در كتب نحو در باب صفت مشبه مشروحا بيان شده و اينجا موقع تفصيل آن نيست در اين نوع تركيبات صفت مشبه با معمول خود يعنى در موردى ( مثل حسن وجه ) كه معمول صفت نه الف و لام داشته باشد مثل حسن الوجه و نه ضمير عايد بموصوف مثل حسن وجهه افصح آنست كه در صفت ضمير موصوف مستتر و ما بعد او تميز يا مضاف اليه باشد و در نتيجه صفت بايد با موصوف سببى خود مطابقه كند در تذكير و تأنيث نه با معمول خود ، و چون موصوف در اينجا مذكر است ( يعنى ممدوح ) پس افصح چنان كه گفتيم « حميد خصال » است بجاى « حميده خصال » ، ولى ممكن است اگر هم در نسخ تحريفى نباشد كه خواجه بتوهّم تعبير « خصال حميده » و بقياس بر آن مسامحة « حميد خصال » فرموده باشد ،
( 4 ) چنين است در منعم در هر دو نسخهء بخطّ او يعنى هم در نسخهء متعلّق به آقاى تقوى و هم در نسخهء مدرسهء سپهسالار ، ساير نسخ : توئى كه ،
( 5 ) . دنيا