9
گر در خيال چرخ فتد عكس تيغ او * از يكدگر جدا شود اجزاى توأمان « ( 1 ) »
9 10
حكمش روان چو باد در اطراف برّ و بحر * مهرش نهان چو روح در اعضاى انس و جان
10 11
اى صورت تو ملك جمال و جمال ملك * وى طلعت تو جان جهان و جهان جان
11 12
تخت تو رشك مسند جمشيد و كيقباد * تاج تو غبن « ( 2 ) » افسر دارا و اردوان
12 13
تو آفتاب ملكى و هرجا كه مىروى * چون سايه از قفاى تو دولت بود دوان « ( 3 ) »
13 14
اركان نپرورد چو تو گوهر به هيچ قرن * گردون نياورد چو تو اختر به صد قران
14 15
بىطلعت تو جان نگرايد به كالبد * بىنعمت تو مغز نبندد در استخوان
15 16
هر دانشى كه در دل دفتر نيامدست * دارد چو آب خامهء تو بر سر زبان
16 17
دست ترا به ابر كه يا رد شبيه كرد * چون بدره بدره اين دهد و قطرهقطره آن
17 18
با پايهء جلال تو افلاك پايمال * وز دست بحر جود تو درد هر داستان
18 19
بر چرخ علم ماهى و بر فرق ملك تاج * شرع از تو در حمايت و دين از تو در امان
19 20
اى خسرو منيع جناب رفيع قدر * وى داور عظيم مثال رفيعشأن
20
هامش
( 1 ) چنين است در تقوى 2 و سودى ، منعم الدّين : نايمان ( كذا ؟ ) ، باقى نسخ : آسمان
( 2 ) چنين است صريحا واضحا در منعم و سودى ( يعنى غبن با غين معجمه و باء موحّده ) ، ساير نسخ : « عين » با عين مهمله و ياء مثنّاة تحتانيّه ، و آن تصحيف واضح است
( 3 ) چنين است با دال مهمله از دويدن در ملك و سودى ، ساير نسخ : روان ( با راء مهمله )