و غزلخوان و صراحى در دست
، يعنى « خندانلب و مست » ، - و اين بيت :
گر دلى از غمزهء دلدار بارى برد برد * ور ميان جان جانان ماجرائى رفت رفت
، يعنى « ور ميان جان و جانان » ، - و اين بيت :
به مشك چين چگل نيست بوى گل محتاج * كه نافهاش ز بند قباى خويشتن است
، يعنى « چين و چگل » ، - و اين بيت :
شدم ز دست تو شيداى كوه و دشت هنوز * نمىكنى بترحّم نطاق سلسله سست
، يعنى « شيداى كوه و دشت و هنوز ، - و اين بيت :
دولت از مرغ همايون طلب و سايهء او * زانكه با زاغ زغن شهپر دولت نبود
، يعنى « با زاغ و زغن » ، - و همين چند مثال براى نمونهء اين نوع غلط عجيب فوقالعاده فراوان كافى است ، و چنان كه گفتيم تقريبا صفحهء از اين كتاب از آن خالى نيست بلكه بسيارى از اوقات در يك صفحه چندين بار مكرّر روى داده است ،
و امّا علاوه كردن واو عاطفه در مواضعى كه بودن آن غلط است و در اصل ندارد مثل اين بيت :
قدر مجموعهء گل مرغ سحر داند و بس * كه نه هر كو ورقى خواند و معانى دانست
، يعنى «
كه نه هر كو ورقى خواند معانى