بيا كه پردهء گلريز
بيا كه پردهء گلريز هفت خانهء چشم * كشيدهايم به تحرير كارگاه خيال
« . . . بيا اى معشوق كه چون تو حاضرى و وصال تو ما را نصيب شده است ديگر از فكر و خيال صحبتى نكنيم و از فراق و آلام شبهاى هجران حكايتى نگوئيم و پردهء گلريز چشم را ( يعنى پردهء چشم خود را كه از كثرت اشك و گريهء خونين به شكل پردهء گلريز سرخ و به رنگ خون و مانند پارچهئى كه روى آن تصوير و نقش گل سرخ بافتهاند شده ) روى كارگاه خيال يعنى روى كارخانهء بافندگى خيال بكشيم . . . ( . . . و به فراغ دل و آرامش خاطر و سكون قلب با تو و با وصال تو و با حضور تو در درياى شادى و فرح غوطه خوريم . . . ) . نقل از : شمارهء چهارم ، سال دوم « مجلهء يادگار » از يادداشتهاى علامه محمد قزوينى .