پس از وصف نوروز و باغ و گريز به نام مغيث الدّين ابراهيم والى و توصيف او به شجاعت و سخاوت ، به معرفى شخص خود مىپردازد :
كامكارا سخنم گرچه در ايام شباب * مدّتى بارگىِ « 1 » نظم جهانپيما كرد
شعرپوشان قلم را پى مشّاطهگرى * طبع من بنده به اشعار سخن پيدا كرد
همچو نرگس به جمال امرا ديده گشود * همچو بلبل به ثناى وزرا آوا كرد
ليك عمرى است كه تا خاطر چون آتش و آب * تائب از شعر شد و داعيهء انشا كرد . . .
چنان كه از سياق سخن او فهميده مىشود شمس الدين محمد گل اندام در جوانى خود شعر مىسروده و اميران و وزيران شيراز را مىستوده است و در همان آغاز كار از شاعرى توبه كرده و به دبيرى و نويسندگى پرداخته است و براى تعهد خدمت انشا از وطن بيرون رفته و به درگاه ملوك آل مظفر كه در اصفهان و يزد و كرمان سرورى داشتند پيوسته و خدمت عرض رسائل و نقل تاريخ پادشاهان را بر عهده گرفته بود .
پس از آنكه امير تيمور در 790 به نفوذ غالب امراى اين سلسله خاتمه بخشيد و در شهرها و ولايات جنوبى ايران بجاى امراى آل مظفر ، حكام منصوب برقرار شدند ناگزير حبّ وطن هم دامنگير گل اندام شده و او را به شيراز بازآورده و در آنجا رحل اقامت افكنده است .
در 818 كه ابراهيم سلطان از طرف شاهرخ به حكومت فارس اعزام شد ، محمّد گل اندام كه در اين تاريخ مردى سالخورده بوده است به خدمت او مىپيوندد و او را به قصيدهاى كه از نظر شعرى چندان جالب و مرغوب
هامش
( 1 ) بارگى - باركى : اسب باركش ، باركشى ، ( سخنم ، باركشى نظم . . .
كرد . ) ح .