تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1478

مساهمون:

ص١٤٧٨
3 يكى از تاريك‌ترين دوره‌هاى تاريخ ما زندگى حافظ ، در يكى از تاريك‌ترين دوره‌هاى تاريخ ما ، گذشت . تنها در سده‌هاى هفتم و هشتم دست‌كم هفده خاندان در سرزمين امروزى ايران كمابيش حكومت كردند . آمدن و رفتن اينان هميشه با جنگ و كشتار ، با سپاهيانى كه جز غارت ، درآمدى نداشتند و به اميد آن ، خود را به آب و آتش مىزدند ، همراه بود . سيل‌وار مىآمدند و در برابر سيلابى مهيب‌تر ريشه‌كن مىشدند . چيزى كه بر جاى مىماند مشتى غارتگر مست بود و انبوهى غارت‌شدهء نيم‌جان ، فقر و بيمارى و مرگ بود ، [
هر كسى روز بهى مىطلبد از ايام * علت آنست كه هر روز بتر مىبينم
] « 1 » زوال دين و انحطاط اخلاق و سلطنت فساد ! آشوب و توفانى پياپى همه چيز را در هم مىپيچيد .
زيركى را گفتم اين احوال بين ، خنديد و گفت * صعب روزى ، بوالعجب‌كارى ، پريشان عالمى
« 2 » مردم روزگار خواجه ، ديده و دانسته بودند كه شاه شجاع پدرش را كور كرد تا خود به فرمان او كور نشود . [
پسران را همه بدخواه پدر مىبينم
] و بعدها با پسر نيز همين معامله كرد . [ هيچ شفقت نه پدر را به پسر مىبينم ] ناچار مىترسيد فرزند با او همان كند كه او با پدر كرده بود . برادران بر سر سلطنت به خون هم تشنه بودند و يكديگر را مىكشتند . [ هيچ رحمى نه برادر به برادر دارد ] و در حرم‌سراهاى بسته ، مكر و دسيسه در جوشش و غليان بود . زن اميرى با يكى از سرداران شوهر سر و سرّى داشت . شوهر بىخبر به