تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1469

مساهمون:

ص١٤٦٩
امروز ) كه مكروه شناخته مىشده ، در ادب فارسى و سنت فكرى ايران ، موى فراوان و بلند از نشانه‌هاى بزرگ زيبائى زن بوده است كه گاهى تا پشت پا فرومىريخته ، بنابراين ، عمل پيوند در شأن زيبايان نبوده و به هيچ وجه شاعرانه نيست كه كسى چون حافظ آن را بستايد يا تصويرى از آن بسازد . در استدلال منطقى ، بر اين تكيه دارند كه « قصه را براى كوتاه كردن شب مىگويند » ، درست است كه ما چنين اصطلاحى مىداريم و در شب‌هاى دراز زمستان رسم قصه شنيدن بوده است ، ولى بايد ديد چه شبى و به چه منظور ؟ ، حافظ موضوع را به نحو ديگرى در نظر داشته است . نزد او ميان زلف و قصه ارتباطى هست ( نه قصه در مفهوم كوتاه كردن شب ) ، چون در اين دو بيت :
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان * كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است
و :
گفتمش زلف به خون كه شكستى گفتا * حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس
چرا بايد در اين دو بيت ، قصه را جانشين زلف بكند و يا از طريق ايهام ، آن دو را با هم پيوند دهد ؟ به نظر مىرسد كه ميان ابهام و درازى و پيچاپيچى و خيال‌انگيزى زلف با قصه مشابهتى مىبيند . مىگويد : اين شب خوش را با افشاندن زلف درازتر كنيد . دنياى مرموز زلف و شب و قصه در اينجا به هم مىپيوندند . اين شب چنان شب بزرگى است كه بايد بر خلاف معهود به سابقهء « خلاف آمد عادت » به جاى كوتاه كردن درازش كرد . حافظ لابد در نظر داشته است كه شب را با قصه ، كوتاه مىكنند ، ولى به عمد جريان مخالف را مىگيرد زيرا شبى است با شبهاى ديگر
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1469 | شمس الدين حافظ