برگير شراب طربانگيز و بيا * پنهان ز رقيب سفله بگريز و بيا ( 1 )
مشنو سخن خصم كه « بنشين و مرو » * بشنو ز من اين نكته كه برخيز و بيا ( 2 )
. . . . . . ( 3 )
تو بدرى و خورشيد ترا بنده شدست * تا بندهء تو شدست تابنده شدست
زانروى كه از شعاع نور رخ تو * خورشيد منير و ماه تابنده شدست ( 4 )
( 1 ) . حافظ ق غ : . . . سفله بستيز و بيا ! ( 2 ) . قبل از اين رباعى در حافظ قزوينى يك رباعى بطبع رسيده است كه از سلمان ساوجى است : جز نقش تو در نظر نيامد ما را . . .
( 3 ) . در صفحه 377 ديوان حافظ قزوينى ، يك رباعى نقل شده كه از سلمان ساوجى است . « ما هم كه رخش روشنى خور بگرفت . . . » ( 4 ) . در مجمع الفصحاء در شرح احوال قطران رباعى ذيل را كه داراى عين همان قوافى رباعى متن است و به احتمال قوى اصل و اساس آن رباعى بوده بشاعر مزبور نسبت داده است :
تا بندهء آن رخان تابنده شدم * همچون سر زلفين تو تابنده شدم
در پيش تو اى نگار تا بنده شدم * چون مهر فروزنده و تابنده شدم
در رباعى خواجه « بندهء اول » به معنى عبد ، و « تابندهء » دوم مانند رباعى قطران به معنى در پيچ و تاب رفته و از غم يا از رشك بر خود پيچان شده است . و « تابندهء » سوم به معنى فروزنده و درخشان . . . ( علامه محمد قزوينى ، صفحهء 377 ديوان حافظ ) . - : به قول دكتر غريب جهانديده : « علامه در امر تحقيق ، علامه است . و در كار شعر ، شكسته خامه است » .