تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1309

مساهمون:

ص١٣٠٩
گدا اگر گهر پاك داشتى در اصل * بر آب نقطهء شرمش مدار بايستى
ور آفتاب نكردى فسوس جام زرش * چرا تهى ز مى خوشگوار بايستى
و گر سراى جهان را سر خرابى نيست * اساس او به ازين استوار بايستى
زمانه گرنه زر قلب داشتى ، كارش : * به دست آصف صاحب عيار بايستى
چو روزگار جز اين يك عزيز بيش نداشت * به عمر مهلتى از روزگار بايستى
.
آن ميوهء بهشتى كامد به دستت اى جان * در دل چرا نكشتى از دست چون بهشتى
تاريخ اين حكايت گر از تو بازپرسند * سر جمله‌اش فروخوان از ميوهء بهشتى .
خسروا ، دادگرا ، شيردلا بحر كفا : * اى جلال تو به انواع هنر ارزانى
همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد * صيت مسعودى و آوازهء شه سلطانى
گفته باشد مگرت ملهم غيب احوالم * اين كه شد روز سفيدم چو شب ظلمانى
در سه سال آنچه بيند و ختم از شاه و وزير : * همه بربود به يك‌دم فلك چوگانى