دوش در خواب چنان ديد خيالم كه سحر : * گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانى
بسته بر آخور او استر ( 1 ) من جو مىخورد * توبره ( 2 ) افشاند به من ، گفت : « مرا ، مىدانى » ؟ .
هيچ تعبير نمىدانمش اين خواب كه چيست * تو بفرماى كه در فهم ندارى ثانى .
ساقيا باده كه اكسير حيات است بيار * تا تن خاكى من عين بقا گردانى
چشم ، بر دور قدح دارم و جان بر كف دست * به سرِ خواجه كه تا آن ندهى ، نستانى
همچو گل بر چمن از باد ميفشان دامن * زان كه در پاى تو دارم سرِ جانافشانى
بر مثانىّ و مثالث به نواز اى مطرب * وصف آن ماه كه در حسن ندارد ثانى
پادشاها لشكر توفيق ( 3 ) همراه تواند : * خيز اگر بر عزم تسخير جهان ، رو مىكنى
( 1 ) . استر حافظ را دزديدند و بعد آن را در اصطبل شاهى يافتند ! ! .
( 2 ) . در حافظ قزوينى غنى ، كلمهء سخيف « تيزه » آمده است : تيزه افشاند به من . . . ! ! ( توبره - كيسهايست كه در آن كاه و جو مىريزند و به سر اسب يا استر يا الاغ مىزنند ) . يعنى كاه يا جو داخل توبره را - با حركتهاى خشماگين سر خود - به زمين پاشيد و پراكنده ساخت - افشاند ) . - ح .
( 3 ) . پادشاها لشكر توفيق . . . « . . . چون شاه منصور ، شاه يحيى را از شيراز راند . . .
يكى از ارباب قلم و اهل استيفا براى ابراز خدمت نسبت به شاه منصور و كم كردن خرج ، مبلغى از وظيفهء اهل علم كه خواجه هم از آن جمله بود كسر نمود چون شاه منصور بر شكايت وظيفهخوران مطلع شد ، مستوفى را ملامت كرده گفت هرچه