498
در همه دير مغان نيست چو من شيدائى * خرقه جائى گرو باده و دفتر جائى
دل كه آيينهء شاهيست غبارى دارد ( 1 ) * از خدا مىطلبم صحبت روشنرأيى
كردهام توبه به دست صنمى بادهفروش * كه دگر مى نخورم ، بىرخ بزمآرائى
نرگس ( 2 ) ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج * نروند اهل نظر از پى نابينائى
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان * ورنه پروانه ندارد به سخن يارائى ( 3 )
جويها بستهام از ديده به دامان كه مگر : * در كنارم بنشانند سهى بالائى
كشتى باده بياور كه مرا بىرخ دوست * گشت هر گوشهء چشم از غم دل دريائى
سخن غير مگو با من معشوقهپرست * كز وى و جام مىام نيست به كس پروائى
اين حديثم چه خوش آمد كه سحرگه مىگفت * بر در ميكدهئى با دف و نى ترسائى
گر مسلمانى ازين است كه حافظ دارد * آه اگر از پس امروز بود فردائى . ( 4 )
دل آينهء جمال شاهنشاهى است ( نجم رازى ، كتاب مرصاد العباد ، ص 3 ) - دل كه آئينهء شاهى است ، غبارى دارد . ( حافظ ) .