تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1240

مساهمون:

ص١٢٤٠

495

اى بىخبر بكوش كه صاحب خبر شوى * تا راهرو نباشى ، كى راهبر شوى
در مكتب حقايق و پيش اديب عشق * هان اى پسر بكوش كه روزى پدر شوى
دست از مس وجود چو مردان ره بشوى * تا كيمياى ( 1 ) عشق بيابىّ و زر شوى
از پاى تا سرت همه نور خدا شود * در راه ذو الجلال چو بىپا و سر شوى
خواب‌وخورت ز مرتبهء عشق دور كرد ( 2 ) * آنگه رسى به عشق كه بىخواب و خور شوى
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد * باللَّه كز آفتاب فلك ( 3 ) خوب‌تر شوى
يك‌دم غريق بحر خدا شو ، گمان مبر : * كز آب هفت بحر به يك موى ، تر شوى
وجه حبيب ( 4 ) اگر شودت منظر نظر : * زين پس شكى نماند كه صاحب‌نظر شوى
بنياد هستى تو چو زير و زبر شود * در دل مدار هيچ كه زير و زبر شوى
گر در سرت هواى وصال است حافظا * بايد كه خاك درگه اهل هنر شوى . ( 5 )