492
تو مگر بر لب آبى به هوس بنشينى ( 1 ) * ورنه هر فتنه كه بينى همه از خود بينى
به خدائى كه توئى بندهء بگزيدهء او * كه برين چاكر ديرينه كسى نگزينى
گر امانت به سلامت ببرم باكى نيست * بىدلى سهل بود گر نبود بىدينى
ادب و شرم ، ترا خسرو مهرويان كرد * آفرين بر تو كه شايستهء صدچندينى
عجب از لطف تو اى گل كه نشستى با خار * ظاهراً مصلحت وقت در آن مىبينى
صبر بر جور رقيبت چه كنم گر نكنم ( 2 ) * عاشقان را نبود چاره بجز مسكينى
حيفم آيد كه خرامى به تماشاى چمن ( 3 ) * كه تو خوشتر ز گل و تازهتر از نسرينى
شيشهبازىّ سرشكم ، نگرى از چپ و راست : * گر برين منظر بينش نفسى بنشينى
سخنى بىغرض از بندهء مخلص بشنو * اى كه منظور بزرگان حقيقت بينى
نازنينى چو تو پاكيزهدل و پاكنهاد * بهتر آن است كه با مردم بد ننشينى
سيل اين اشك روان صبرِ دل حافظ برد * بَلَغَ الطاقة يا مُقلة عينى بينى ( 4 )