تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1230

مساهمون:

ص١٢٣٠

491

سحرگه رهروى در سرزمينى * همىگفت اين معمّا با قرينى
كه اى صوفى شراب آنگه شود صاف * كه در شيشه بماند اربعينى ( 1 )
خدا زان خرقه بيزارست صد بار * كه صد بت باشدش در آستينى
مروت گرچه نامى بىنشان است * نيازى عرضه كن بر نازنينى
ثوابَت باشد اى داراى خرمن * اگر رحمى كنى بر خوشه‌چينى
نمىبينم نشاط و عيش در كس * نه درمان دلى ، نه درد دينى
نه همت را اميد سربلندى * نه نقش عشق بر لوح جبينى
درونها تيره شد باشد كه از غيب * چراغى ( 2 ) بركند خلوت‌نشينى
گر انگشت سليمانى نباشد * چه خاصيّت دهد نقش نگينى
« اگرچه رسم خوبان تندخويىست ( 3 ) » * چه باشد گر بسازى با غمينى
ره ميخانه بنما تا بپرسم * مآل خويش را از « راه ، بينى » ( 4 )