490
اى دل به كوى عشق ، گذارى نمىكنى * اسباب جمع دارى و كارى نمىكنى
چوگان حكم در كف و ، گويى نمىزنى * باز ظفر به دست و شكارى نمىكنى
اين خون كه موج مىزند اندر جگر ترا * در كار رنگ و بوى نگارى نمىكنى
مشكين از آن نشد دم خلقت كه چون صبا : * بر خاك كوى دوست ، گذارى نمىكنى
ترسم كزين چمن نبرى آستين گل * كز گلبنش تحمل خارى نمىكنى ( 1 )
در آستين جان تو صد نافه مدرج است * وان را فداى طرّهء يارى نمىكنى
ساغر لطيف و پرمى و مىافكنى به خاك ( 2 ) * و انديشه از بلاى خمارى نمىكنى
حافظ برو كه بندگى پادشاه وقت * گر جمله مىكنند تو بارى نمىكنى . ( 3 )
حافظ ق غ : كز گلشنش ( « كز گلبنش » ( بىشبهه ) . علامه دهخدا .
حافظ ق غ : ساغر لطيف و دلكش و . . .
در آستين كام تو . . . ( خانلرى ) - بيت ششم .