484
نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو دانى * « گذر » به كوى فلان « كن در آن زمان ( 1 ) كه تو دانى »
تو پيك خلوت رازى و ديده بر سر راهت * به مردمى ، نه بفرمان ، چنان بران كه تو دانى
بگو كه جان ضعيفم ز دست رفت خدا را * ز لعل روحفزايش ببخش از آن كه تو دانى
من اين حروف نوشتم چنان كه غير ندانست ( 2 ) * تو هم ز روى كرامت چنان بخوان كه تو دانى
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است ( 3 ) * اسير خويش گرفتى ، بكش چنان كه تو دانى
اميد در كمر زركشت چگونه نبندم ؟ ( 4 ) * كه هست پيش تو سرّى درين ميان كه تو دانى
يكيست تركى و تازى درين معامله حافظ * حديث عشق ( 5 ) « بيان كن بدان زبان كه تو دانى »
. . . بدان زمين گذرى كن در آن زمان كه تو دانى ( از غزل خواجو ) مصراع دوم مطلع - ديوان خواجو كرمانى ، تصحيح سهيلى خوانسارى ، چاپ دوم ، ص 493 .
در توجيه و تفسير اين يك بيت حافظ مىبايد يك كتاب هزارصفحهئى ، نوشته شود ضمنا در نسخه خانلرى و . . . آمده است كه : « من اين دو حرف نبشتم » . . . در صورتى كه حافظ « دو حرف ! » ندارد ! و « حرفها » دارد