483
گفتند خلايق كه توئى يوسف ثانى * چون نيك بديدم به حقيقت به از آنى
شيرينتر از آنى به شكر خنده كه گويم ، * اى خسرو خوبان كه تو شيرين زمانى
تشبيه دهانت نتوان كرد به غنچه * هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهانى
صد بار بگفتى كه دهم زان دهنت كام * چون سوسن آزاده چرا جمله زبانى
گوئى بدهم كامت و جانت نستانم * ترسم ندهى كامم و جانم بستانى
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند * بيمار كه ديدست بدين سخت كمانى
چون اشك بيندازىاش از ديدهء مردم * آن را كه دمى از نظر خويش برانى
خود سرو بماند از قد و رفتار تو بر جاى * بخرام كه از سرو گذشتى به روانى ( 1 )
در راه تو عاشق ، چو قلم كرد ز سر ، پاى * چون نامه چرا يك دمش از لطف نخوانى
حافظ به جفا از تو شكايت ننمايد * ز آن رو كه به هر جورِ تو لطفيست نهانى . ( 2 )
اين بيت و دو بيت بعدى در حافظ ق غ نيامده است .
سه بيت آخر اين غزل ( خود سرو بماند . . . در راه تو عاشق . . .