تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 1178

مساهمون:

ص١١٧٨

469

كتبت قصة شوقى و مدمعى باكى * بيا كه بىتو به جان آمدم ز غمناكى ( 1 )
بسا كه گفته‌ام از شوق با دو ديدهء تر * ايا منازل سلمى فاين سلماك ( 2 )
عجيب واقعه‌اىّ و غريب حادثه‌ئيست * انا اصطبرت قتيلًا و قاتلى شاكى
« كه » را رسد كه كند عيب دامن پاكت ؟ * كه همچو قطره كه بر برگ گل چكد ، پاكى
ز خاك پاى تو داد آب روى لاله و گل * چو كلك صنع رقم زد به آبى و خاكى
صبا عبير فشان گشت ساقيا برخيز * و هات شمسة كرم مطيّب زاكى
دع التكاسل تغنم فقد جرى مثل * كه زاد راهروان چستى است و چالاكى
اثر نماند ز من بىشمايلت آرى * ارى مآثر محياى من محياك
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند * كه چون صفات الهى وراى ادراكى . ( 3 )