470
يا مَبسَماً يحاكى دُرجاً من اللآلى ( 1 ) * يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالى
حالى خيال وصلت خوش مىدهد فريبم * تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالى
دل رفت و ديده خون شد ، تن خست و جان برون شد * فى العشق معجبات يأتين بالتوالى ( 2 )
خوى تو گر نگردد ، هرگز دگر نگردد * عاشق درين جوانب ، عارف درين حوالى
دلبر به عشقبازى ، خونم حلال دانست * فتواى عشق چون است اى زمرهء موالى
دلخون شدم ز دستش ، وز يادِ چشم مستش * اوذيت بالرزايا ، للهوى و مالى
مى ده كه گرچه گشتم نامهسياه عالم * نوميد كى توان بود از لطف لايزالى
ساقى بيار جامى ، وز خلوتم برون كش * تا دربهدر بگردم قلاش ( 3 ) و لاابالى
از چار چيز مگذر گر عاقلى و زيرك : * امن و شراب بىغش ، معشوق و جاى خالى
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت * حافظ مكن شكايت تا مى خوريم حالى
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد * قُم فاسقنى رحيقاً اصفى مِنَ الزلال ( 4 )