427
وصال او ز عمر جاودان به * خداوندا مرا آن ده كه آن به
به شمشيرم زد و با كس نگفتم * « كه راز دوست از دشمن نهان به » ( 1 )
به داغ بندگى مردن برين در * به جان او كه از ملك جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد * كه آخر كى شود اين ناتوان به ؟
گلى كان پايمال سرو ما گشت * بود خاكش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اى زاهد مفرما * كه اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداى كوى او باش * به حكم آنكه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران * كه راى پير از بخت جوان به ( 2 )
شبى مىگفت چشم كس نديدست * ز مرواريد گوشم در جهان به
اگرچه زندهرود آبحيات است * ولى شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شكّر * و ليكن گفتهء حفظ از آن به ( 3 )