412
به جان پير خرابات و حقّ نعمت او ( 1 ) * كه نيست در سر من جز هواى خدمت او
بهشت اگرچه نه جاى گناهكاران است * بيار باده كه مستظهرم به همّت او ( 2 )
چراغ صاعقهء آن سحاب روشن باد * كه زد به خرمن ما آتش محبّت او ( 3 )
بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى * مزن به پاى كه معلوم نيست نيّت او
بيا كه دوش به مستى سروش عالم غيب ( 4 ) * نويد داد كه عام است فيض رحمت او
مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه نيست معصيت و زهد بىمشيّت او
نمىكند دل ما ميل زهد و توبه ، ولى : * به نام خواجه به كوشيم و فرّ دولت او
مدام خرقهء حافظ به باده در گرو است * مگر ز خاك خرابات بود فطرت او ( 5 ) .