394
شاه شمشادقدان ، خسرو شيريندهنان * كه به مژگان شكند قلب همه صفشكنان ( 1 )
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت * گفت اى چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا كى از سيم و زرت كيسه تهى خواهد بود * بندهء من شو و بر خور ز همه سيمتنان
كمتر از « ذرّه » نئى پست مشو « مهر » بورز * تا به خلوتگه « خورشيد » رسى چرخزنان ( 2 )
بر جهان تكيه مكن ، ور قدحى مى دارى * شادى زهره جبينان خور و نازك بدنان
پير پيمانهكش من كه روانش خوش باد * گفت پرهيز كن از صحبت پيمانشكنان
دامن دوست به دست آرزو دشمن بگسل * مرد يزدان شو و ايمن گذر از اهرمنان ( 3 )
با صبا در چمن لاله سحر مىگفتم * كه شهيدان كهاند اين همه خونين كفنان :
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نئيم * از مى لعل حكايت كن و شيريندهنان ( 4 ) .