تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 852

مساهمون:

ص٨٥٢

334

من كه باشم كه بر آن خاطرِ ( 1 ) عاطر گذرم * لطفها مىكنى اى خاك درت تاج سرم
دلبرا بنده‌نوازيت كه آموخت بگو * كه من اين ظنّ به رقيبان تو هرگز نبرم
همّتم بدرقهء راه كن اى طاير قدس : * كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
اى نسيم سحرى بندگى من برسان * كه فراموش مكن وقت دعاى سحرم
خرّم آن روز كزين مرحله بر بندم رخت ( 2 ) * وز سر كوى تو پرسند رفيقان خبرم
راه خلوتگه خاصم بنما تا پس ازين ( 3 ) * مىخورم با تو و ديگر غم دنيا نخورم
پايهء نظم بلندست و جهانگير ، بگو ( 4 ) : * تا كند پادشه بحر ، دهان پرگهرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل : * ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم .