335
تو همچو صبحى و من شمع خلوت سحرم * تبسمى كن و جان بين كه چون همىسپرم
چنين كه در دل من داغ زلف سركش تست * بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان اميدت گشادهام درِ چشم * كه يك نظر فكنى خود فكندى از نظرم
چه شكر گويمت اى خيل غم عفاك اللّه * كه روز بىكسى آخر نمىروى ز سرم
غلام مردم چشمم كه با سياهدلى * هزار قطره ببارد چو درد دل ( 1 ) شمرم
به هر نظر بت ما جلوه مىكند ليكن * كس اين كرشمه نبيند كه من همىنگرم
به خاك حافظ اگر يار بگذرد چون باد * ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم .