292
دلم رميده شد و غافلم من درويش * كه آن شكارى سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مىلرزم * كه دل به دست كمان ابروئيست كافر كيش
خيال حوصلهء بحر مىپزد هيهات * چهاست در سر اين قطرهء محالانديش
بنازم آن مژهء شوخ عافيتكُش را * كه موج مىزندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد * گرم به تجربه دستى نهند بر دل ريش
به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم * چرا كه شرم همىآيدم ز حاصل خويش
تو بندهئى ، گله از دوستان مكن جانا ( 1 ) * كه شرط عشق نباشد شكايت از كموبيش
نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر * نزاع بر سر دنياى دون مكن درويش
بدان كمر ( 2 ) نرسد دست هر گدا حافظ * خزينهاى به كف آور ، ز گنج قارون بيش ( 3 ) .