تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦

293

من خرابم ز غم يار خراباتى خويش * مىزند غمزهء او ناوك غم بر دل ريش
با تو پيوستم و از غير تو دل بگسستم * آشناى تو ندارد سر بيگانه و خويش
به عنايت نظرى كن كه من دل‌شده را * نرود بىمدد لطف تو كارى از پيش
آخر اى پادشه ملك ملاحت چه شود : * گر لب لعل تو ريزد نمكى بر دل ريش ؟
خرمن صبر من سوخته‌دل داد بباد * چشم مست تو كه بگشاد كمين از پس و پيش
گر چليپاى سر زلف ز هم بگشايد * بس مسلمان كه شود كشتهء آن كافر كيش
پسِ زانو منشين و غم بيهوده مخور * كه ز غم خوردن تو ، رزق نگردد كم‌وبيش
چون كه اين كوشش بىفايده سودى ندهد * پس ميازار دل خود ز غم اى دورانديش
پرسشِ حالِ دلِ سوخته كن بهر خدا * نيست از شاه عجب گر بنوازد درويش
حافظ از نوش لب لعل تو كامى كى يافت ؟ * كه نزد بر دل ريشش دو هزاران سرِ نيش ( 1 ) .