291
مجمع خوبى و لطف است عذار چو مهش * ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه ازو نيك نگه دارم دل * كه بد و نيك نديدست و ندارد نگهش
بوى شير ، از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از غمزهء چشم سيهش
چاردهساله بتى چابك و شيرين دارم * كه به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
در پى آن گل نورُسته ، دلِ ما ، يا رب ! * خود كجا شد كه نديديم درين چندگهش
يارِ دلدارِ من ار قلب بدين سان شكند * ببرد زود به جاندارىِ ( 1 ) خود پادشهش
جان به شكرانه ، كنم صرف گر آن دُردانه : ، * صدف ديدهء حافظ شود آرامگهش ( 2 ) .