280
شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش * كه تا يكدم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دونپرور ، ندارد شهد آسايش * مذاق حرص و آز ، اى دل بشوى از تلخ و از شورش
بياور مى كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن * به لعب زهرهء چنگىّ و مرّيخ سلحشورش
كمند صيد بهرامى بيفكن جام مى ( 1 ) بستان * كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
بيا تا در مىِ صافيت رازِ دهر بنمايم * به شرط آنكه ننمائى به كجطبعان دل كورش
نظر كردن به درويشان منافىّ بزرگى نيست * سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
كمانِ ابروى جانان نمىپيچد سر از حافظ * و ليكن خنده مىآيد بدين بازوى بىزورش ( 2 ) .