تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 708

مساهمون:

ص٧٠٨

279

فكر بلبل همه آن است كه گل شد يارش ( 1 ) * گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربائى همه آن نيست كه عاشق بكشند * خواجه آن است كه باشد غم خدمتكارش
جاى آن است كه خون موج زند در دل لعل * زين تغابن كه خزف مىشكند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ، ور نه نبود * اين همه قول و غزل ( 2 ) تعبيه در منقارش
اى كه ، در ( 3 ) كوچهء معشوقهء ما ، مىگذرى * برحذر باش كه سر مىشكند ديوارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست ( 4 ) * هر كجا هست خدايا به‌سلامت دارش
صحبت عافيتت گرچه خوش افتاد اى دل * جانب عشق عزيزست فرومگذارش
اگر از وسوسهء نفس و هوى دور شوى * بىشكى راه برى در حرم ديدارش ( 5 )
صوفى سرخوش ازين دست كه كج كرد كلاه * به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود * نازپرورد وصال است مجو آزارش ( 6 ) .
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 708 | شمس الدين حافظ