تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 692

مساهمون:

ص٦٩٢

273

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس ( 1 ) * كه چنان زو شده‌ام بىسر و سامان كه مپرس
كس به اميد وفا ترك دل و دين مكناد * كه چنانم من ازين كرده پشيمان كه مپرس
به يكى جرعه كه آزار كسش در پى نيست ( 2 ) * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس ( 3 )
زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مى لعل * دل و دين مىبرد از دست بدانسان كه مپرس ( 4 )
گفتگوهاست درين راه كه جان بگدازد * هر كسى عربده‌ئى ، اين كه مبين ! آن كه مپرس !
پارسائىّ و سلامت هوسم بود ولى * شيوه‌ئى مىكند آن نرگس فتّان كه مپرس ( 5 )
گفتم از گوى فلك صورت حالى پرسم * گفت آن مىكشم اندر خم چوگان كه مپرس ( 6 )
گفتمش زلف به قصد كه شكستى ؟ گفتا : * حافظ اين قصّه دراز است به قرآن كه مپرس ( 7 ) .
-
دارم از چرخ تهى دو ، گله چندان كه مپرس
: ( خاقانى ) ( 1 ) تهى دو يعنى هرزه‌گرد . ( دو ، از « دويدن » آمده است ) اين بيت هم از غزليست كه حافظ همان وزن و قافيه و رديف را انتخاب فرموده است ،