270
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس * نسيم روضهء شيراز ، پيك راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مكن درويش * كه سير معنوى و كنج خانقاهت بس
و گر كمين بگشايد غمى ز گوشهء دل * حريم درگه پير مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشين و ساغر مى نوش * كه اين قدر ز جهان كسب مال و جاهت بس
زيادتى مطلب ، كار بر خود آسان كن * صراحى مى لعل و بتى چو ماهت بس
زمان به مردم ( 1 ) نادان دهد زمام مراد * تو اهل دانش و فضلى همين ( 2 ) گناهت بس
هواى مسكن مألوف ( 3 ) و عهد يار قديم * ز رهروان سفر كرده ، عذرخواهت بس
به منت دگران خو مكن كه در دو جهان * رضاى ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ ورد ( 4 ) دگر نيست حاجت اى حافظ * دعاى نيمشب و درس صبحگاهت بس .