269
گلعذارى ز گلستان جهان ما را بس * زين چمن سايهء آن سرو چمان ( 1 ) ما را بس
من و همصحبتى اهل ريا ، دورم باد * از گرانان جهان ، رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مىبخشند * ما كه رنديم و گدا ، دير مغان ما را بس
بنشين بر لب جوى و گذر عمر ببين * كاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان * گر شما را نه بس ، اين سود و زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت كه زيادت طلبيم * دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از درِ خويش خدا را به بهشتم مفرست * كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس
نيست ما را به جز از وصل تو ، در سر هوسى * اين تجارت ز متاع دو جهان ما را بس ( 2 )
حافظ از مشرب قسمت گله بىانصافيست ( 3 ) * طبع چون آب و غزلهاى روان ما را بس ( 4 ) .