در عشرت شبگير و عشقبازى و وصال جانان و بوس و كنار ! ! ]
« محمل جانان ببوس آنگه به زارى عرضه ده / * كز فراقت سوختم . . . »
. . . شهر تبريز ، « ساحل رود ارس » نيست و تا رود ارس به نزديكترين راه ، « چهار منزل » مسافت دارد و از طرفى در پيچ تاريخى هم ننوشتهاند كه شاه شجاع از تبريز گذشته باشد و به « ساحل ارس » رفته باشد . . . سهو بزرگ ديگرى پيش آمده و آن ، اينست كه بعضى از محققين اخير كه احوال حافظ را نوشتهاند . . . خواجه را دوست صميمى شاه شجاع پنداشتهاند ! ! و بر مبناى همين اشتباه ، بسيارى از غزلهاى حافظ را به پادشاه مذكور ارتباط دادهاند و حال آنكه شواهد روشن تاريخى . . . به كلى مخالف تصور ايشان است . . .
اعتراض شاه شجاع به حافظ و انتقاد از او [ در « حبيب السير » آمده ] كه گفت « بيتها در غزلهاى شما از آغاز تا پايان به يك منوال نيست ، بيتى چند در توصيف شراب و چند بيت در تصوف و يكى دو بيت در صفت محبوب است و اين گونه تلوّن در يك غزل « خلاف مذاق اهل فصاحت مىباشد » ! . - حافظ پاسخ داد : « آنچه بر زبان شاهانه مىگذرد عين حقيقت است ، امّا با اين حال ، شعر حافظ در اطراف و آفاق شهرت يافته ، و شعر ديگران : [ يعنى اشعارى كه شاه شجاع مىسروده است ] پاى ، از دروازهء شيراز ، بيرون نمىنهد . » ! ! . . . شاه شجاع به عماد فقيه كه در نظر حافظ « زاهدى سالوس و حقهباز و ريا ساز بوده است ، » ارادت و عقيدتى عظيم داشته [ و ] به غزلهاى حافظ اعتراض مىنموده و شعر وى را مخالف موازين بلاغت مىدانسته و كمر همت بسته بود كه حافظ را به كفر و زندقه محكوم گرداند و خون آن شاعر بىگناه را به فتواى فقهاى سنّى بريزد . . .
هرجا در غزليات حافظ ، نام شاه شجاع برده شده از لهجه و طرز عبارت روشن است كه شاعرى بىزور و بىپناه دچار پادشاهى مستبد و قاهر بوده و مىكوشيده از بغض و نفرت وى - كه نتيجهء اختلاف مشرب و اختلاف مذهب بوده است بكاهد . . . و در همان حال هم به قدر مقدور و به حدى كه جلب خطر و زحمت نكند از اوضاع روز ، شكايت و گله