255
اى خرّم از فروغ رخت لالهزار عمر * بازآ كه ريخت بىگل رويت بهار عمر
از ديده گر سرشك چو باران رود رواست * كاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
اين يك دودم كه مهلت ديدار ممكن است * درياب كار ما كه نه پيداست كار عمر
تا كى مى صبوح و شكر خواب بامداد ؟ * بيدار گرد ، هان كه گذشت اختيار عمر
دى در گذار بود و نظر سوى ما نكرد * بيچاره دل كه ، هيچ نديد از گذار عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر كه را * بر نقطهء دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف ز خيل حوادث كمينگهىست * زانرو عنان گسسته دواند سوار عمر
بىعمر زندهام من و زين ، بس عجب مدار * روز فراق را كه نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوى كه بر صفحهء جهان * اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر .