256
يوسف گمگشته بازآيد به كنعان غم مخور * « كلبهء احزان شود روزى گلستان غم مخور » ( 1 )
اين دل غمديده حالش به شود دل بد مكن ( 2 ) * وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن * چتر گل بر سركشى اى مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزى بر مراد ما نگشت * دائما يكسان نماند حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نئى از سرّ غيب * باشد اندر پرده بازيهاى پنهان غم مخور ( 3 )
اى دل ار سيل فنا بنياد هستى بركند * چون ترا نوح است كشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر ، به شوق كعبه خواهى زد قدم * سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناك است و مقصد ناپديد * هيچ راهى نيست كآن را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب * جمله مىداند خداى حال گردان غم مخور
حافظا در كنج فقر و خلوت شبهاى تار * تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور ( 4 ) .
كلبهء احزان شود . . . مصراع اول مطلع غزلى از « شمس الدين محمد جوينى متوفى در سنهء 683 [ ه . ق ] وزير هولاكو و دو پسرش » . . . [ كه حافظ تضمين فرموده ] علامه قزوينى ، از ص 323 حافظ از ديدگاه علامه محمد قزوينى ، بكوشش