3
اگر بمذهب تو ، خون عاشقست مباح * صلاح ما همه آنست كان تراست صلاح
سوادِ زلف سياه تو جاعِل الظّلمات * بياض روى چو ماه تو فالق الاصباح !
ز چين زلف كمندت كسى نيافت خلاص * از آن كمانچهء ابرو و تير چشم نجاح
ز ديدهام شده يك چشمه در كنار روان ! * كه آشنا نكند در ميان آن ملّاح !
لب چو آبحيات تو هست قوّت جان * وجود خاكى ما را ازوست ذكر رواح
بداد لعل لبت بوسهاى به صد زارى * گرفت كام دلم زو به صد هزار الحاح !
دعاى جان تو ورد زبان مشتاقان * هميشه تا كه بود متّصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوى ز ما مجو حافظ * زرند و عاشق و مجنون كسى نيافت صلاح
4 بعد از سه غزل قبلى نيز در حافظ قزوينى غنى و اغلب نسخ ، غزلى آوردهاند كه شباهتى بكلام حافظ نداشته از گويندهايست موسوم به ( بهاء الدين زنگانى ) اينك آن غزل :
دل من در هواى روح فرّخ * بود آشفته همچون موى فرّخ