تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 232

مساهمون:

ص٢٣٢
در بهاى بوسه‌اى جانى طلب * مىكنند اين دل‌ستانان الغياث !
خون ما خوردند اين كافر دلان * اى مسلمانان چه درمان الغياث !
همچو حافظ روز و شب بىخويشتن * گشته‌ام سوزان و گريان الغياث
2
توئى كه بر سر خوبان كشورى چون تاج * سزد اگر همهء دلبران دهندت باج ! !
دو چشم شوخ تو برهم زده ختا و حبش * بچين زلف تو ما چين و هند داده خراج
بياض روى تو روشن چو عارض رخ روز * سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب‌خضر * لب چو قند تو برد از نبات مصر ، رواج
ازين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت * كه از تو درد دل اى جان نمىرسد بعلاج
چرا همىشكنى جان من ز سنگ‌دلى * دل ضعيف كه باشد بنازكى چو زجاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است * قد تو سرو و ميان موى و بر به هيئت عاج
فتاد در دل حافظ هواى چون تو شهى * كمينه ذرّهء خاك در تو بودى كاج !
ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 232 | شمس الدين حافظ