94
مدامم مست مىدارد نسيم جعد گيسويت * خرابم مىكند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شكيبائى شبى يا رب توان ديدن * كه شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم * كه جان را نسخهاى باشد ز نقش خال هندويت ( 1 )
تو گر خواهى كه جاويدان جهان يكسر بيارائى * صبا را گو كه بردارد زمانى برقع از رويت
و گر رسم فنا خواهى كه از عالم براندازى * برافشان تا فروريزد هزاران جان زهر مويت
من و باد صبا : مسكين دو سرگردان بىحاصل * من از افسون چشم مست و ، او از بوى گيسويت ( 2 )
زهى همّت كه حافظ راست كز دنيا و از عقبى * نيايد هيچ در چشمش به جز خاك سر كويت ( 3 )