85
ساقى بيا كه يار ز رُخ پرده برگرفت * كار چراغ خلوتيان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت * وين پير سالخورده جوانى ز سرگرفت
آن عشوه داد عشق كه مفتى زره برفت * و ان لطف كرد دوست كه دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب * گوئى كه پستهء تو سخن در شكر گرفت
بار غمى كه خاطر ما خسته كرده بود * عيسى دمى خدا بفرستاد و برگرفت
هر حوروش ( 1 ) كه بر مه و خور حسن مىفروخت * چون تو درآمدى ، پى كارى دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاك پرصداست * كوتهنظر ببين كه سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين دعا ز كه آموختى كه يار : ( 2 ) * تعويذ كرد شعر ترا و به زر گرفت .