86
حسنت به اتّفاق ملاحت جهان گرفت * آرى به اتّفاق جهان مىتوان گرفت
افشاى راز خلوتيان خواست كرد شمع * شكر خدا كه سرّ دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته كه در سينهء من است * خورشيد شعلهايست كه در آسمان گرفت
مىخواست گل كه دم زند از رنگ و بوى دوست * از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر كنار چو پرگار مىشدم * دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مى خرمنم بسوخت * كاتش ز عكس عارض ساقى در آن گرفت
خواهم شدن به كوى مغان آستين فشان * زين فتنهها كه دامن آخر زمان گرفت
مى خور كه هر كه آخر كار جهان بديد * از غم سبك برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشتهاند * كانكس كه پخته شد مى چون ارغوان گرفت
فرصت نگر كه فتنه چو در عالم او فتاد * صوفى به جام مىزد و از غم كران گرفت ( 1 )
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مىچكد * حاسد چه گونه نكته تواند بر آن گرفت ( 2 ) .