55
خم زلف تو دام كفر و دين است * ز كارستان او يك شمّه اين است
جمالت معجز حُسن است ليكن * حديث غمزهات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان كى توان برد * كه دايم با كمان اندر كمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد * كه در عاشقكشى سحر آفرين است
عجب علميست علم هيئت عشق * كه چرخ هشتمش ، هفتم زمين است
نه پندارى كه بدگو رفت و جان برد ( 1 ) * حسابش با كرام الكاتبين است ( 2 )
مشو زاهد ز كيد زلفش ايمن * كه دل برد و كنون در قصد دين است
به جان مىكش چو حافظ نازش اى دل * كه ناز نازنينان ، نازنين است . ( 3 )