تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ناشنيده پند ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤

54

ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است * ببين كه در طلبت حال مردمان چون است
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت * ز جام غم مى لعلى كه مىخورم خون است
ز مشرق سر كوى آفتاب طلعت تو * اگر طلوع كند طالعم همايون است
حكايت لب شيرين كلام فرهادست * شكنج طره ليلى مقام مجنون است
دلم بجوى كه قدّ تو ، سرو دلجوى است * سخن بگو كه كلامت لطيف و موزون است
ز دور باده به جان راحتى رسان ساقى * كه رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمى كه ز چنگم ( 1 ) برفت رود عزيز * كنار ديدهء من همچو رود جيحون است ( 2 )
چه گونه شاد شود اندرون غمگينم * به اختيار كه از اختيار بيرون است
ز بيخودى طلب يار مىكند حافظ * چو مفلسى كه طلبكار گنج قارون است .